X
تبلیغات
شعرکده - يادگـــــــــــــــــــــاري
شعر
سلام عزيزكم


یادت می آید آنروز را که برای بار نخست چشمم به تو افتاد؟

من تو را ستودم وتو را چه زیبا یافتم که انگار بهترینی و که انگار بی نظیری

دقایق من با خاطره تو می گذشت و ساعات تنهاییم با رویای تو سپری می شد

یادت می آید آنروز از نگاهم پی به راز درونم بردی و مرا در پنهان کردن رازهای درونیم چقدر ناشی یافتی؟ نگاههای منتظرم را یادت هست ؟وقتی هر ازگاه با نگاه تو تلاقی می کرد ؟ یادت می آید چگونه از من رو بر می گرداندی که آلوده ی گناه نشوی ؟. چقد ردوست داشتم این بی توجهی عامدانه ات را . دقایق را به امید آمدنت امیدوارانه سپری می کردم

امروز فردا فردا و باز هم فردا... اما هرچه انتظار کشیدم نیامدی یعنی تو نمی دانستی که من تو را دوست دارم؟ معنی نگاه منتظر را نمی فهمیدی؟ صدای تپش های قلبم را نمی شنیدی ؟ و رخساره ام که گلگون می شد و چشمانم که پر از برق محبت بود ؟ روزها سپری می شد و من در تنهایی خویش آرام آرام می شکستم و هر بار که بر حسب تصادف به من بر می خوردی روی از من برمی گرفتی

دیگر احساس کردم این نگاه که از دیدن من به زمین دوخته می شود نگاههای شرمگین یک قلب عاشق نیست . دیگر رنگ شرم بر آن چهره نبود که شاید نگاهی بود پراز بی اعتنایی ، با این مفهوم: برو و اینقدر به من نگاه نکن !!! خیال نکن که می توانی با نگاهت فریبم دهی . خیال نکن که مهری به تو دارم . سعی نکن خودت را به من قالب کنی . اگر سر به زیر می افکنم از عشق نیست می خواهم دچار سو تفاهم نشوی!

و من چنین پنداشتم که تو مرا به سان کسی می پنداری که آتش هوس در او شعله کشیده و

و نفهمیدی که من شیفته ی دوست داشتن و مهر ورزیدن به تو بودم آنقدر خوشبخت کردن تو برایم مهم بود که خوشبختی خودم را از یاد برده بودم . دانستم که از اول دچار سوء تفاهم بوده ام. نمی دانم، شاید آنقدر زیباو چشم نواز نبودم که اینگونه حقیر در نظرت آمدم. و چه رویاهای احمقانه ای ! که من وتو می توانیم ساعتها در کنار هم بخندیم و بخندیم و بخندیم و بهشتی برای خود بسازیم در زمین مثل دو دوست صمیمی .

شاید پنداشتی که من در حسرت تو خواهم مرد. یا به پای تو خواهم سوخت . اما چنین نشد من هم تو را رها کردم . بی هیچ احساس نیازی . سبکبال و بی پروا

رها شو و پرواز کن به دنبال بلبل زیبایت شاید این زاغ سیاه دیگر شیفته ی پرندگان خوش آوازو دلفریب باغ نشود و به انتظار زاغ سیاه تنهایی به سان خودش بماند

که زاغها هم پرنده اند

+ نوشته شده در  شنبه بیست و سوم شهریور 1387ساعت 22:46  توسط مجید مجیدی  |